X
تبلیغات
فصل سرد

فصل سرد
دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد
لینک دوستان

دهخدا، تراژدی را مأخوذ از واژه­ی «تراگوديا»ي يوناني ‌دانسته و مي‌گويد: منظور از آن، اشعار حزن­انگيزي است كه به طور كلي، اساس داستان آن بر افسانه‌ها يا حوادث تاريخي قرار دارد (لغت­نامه­ی دهخدا: ذیل واژه­ی تراژدی). تراژدي يا غم­نامه، نمايش اعمال مهم و جدّيي است كه در مجموع به ضرر قهرمان اصلي تمام مي‌شوند. يعني هسته­ی داستان (plot)، به فاجعه منتهي مي‌شود. اين فاجعه معمولاً مرگ جانگداز قهرمان تراژدي است. مرگي كه البته اتفاقي نيست، بلكه نتيجه­ی منطقي و مستقيم حوادث و سير داستان است.

ارسطو در کتاب فن شعر در تعريف تراژدي چنين مي‌آورد:

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ] [ 10:3 بعد از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]

چنین بود و این بودنی کار بود

قدر، تعلّق اراده­ی ذاتی خداوند به اشیاء در اوقات خاص آن اشیاء است. به دیگر سخن متعلق ساختن هر یک از احوالات اعیان و حقایق به زمانی معین و سببی معین، قدر است (جرجانی، 1370: 75).

میر سید شریف جرجانی در بیان تفاوت میان قضا و قدر، قضا را وجود جمعی موجودات در لوح محفوظ و قدر را وجود متفرق و جداجدای موجودات در خارج تعریف کرده است (همان).

همچنین در تعریف واژه­ی قدر گفته شده است:


ادامه مطلب
[ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 ] [ 11:36 قبل از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]
در صورت امکان از اکسپلورر استفاده کنید. فایر فاکس نیم فاصله ها را نشان نمی دهد.

حدود هزار سال از عمر شاهنامه­ی فردوسی - که سند جاودانه­ی هویت ملی ما ایرانیان است، می­گذرد - در گذر این قرن­های پرنشیب و فراز که مردم این سرزمین کهن، حقارت­ها دیدند و برخاستند، دادها و بیدادها دیدند و راه خود را به پیش بردند، حکیم فرزانه­ی توس با شاهنامه­اش در بطن تاریخ مردم این دیار حضور داشته و با آن­ها زندگی کرده است و به همین دلیل این اثر جاودانه­ی حماسی در دل و جان مردم ایران زمین از جایگاه بلندی برخوردار است و این شاعر بزرگ ادب پارسی، در بستر تاریخ و ادبیات جهان و خلق حماسه­های شورانگیز و پندآموز همتایی نمی­یابد.

تاکنون صدها کتاب و مقاله و پژوهش درباره­ی فردوسی و شاهنامه در ایران و جهان به چاپ رسیده است و استادان تاریخ و ادب جهان، حضور سنگین فردوسی در متن این رشته را حس کرده­اند و باور دارند که افق تفکّر و تخیل او در خلق حماسه بی­کرانه است.

شاهنامه­ی فردوسی از جنبه­های گوناگونی حائز اهمیت است یکی از این جنبه­ها نقش تقدیر در بر ساخت داستان­های آن است برای مشخص شدن نقش تقدیر به بررسی چهار داستان تراژدیک آن پرداختم که حاصل آن را در چهار پست نشان می دهم. قبل از هر چیزی به تعریف مفاهیم تراژدی و تقدیر می پردازم و سپس نقش آنها را در بر ساخت داستانها مشخص می کنم. امید که دوستدارن ادب را سودمند افتد.

 

 

پیرامون تقدیر در داستان­های تراژیک شاهنامه...


ادامه مطلب
[ جمعه هشتم فروردین 1393 ] [ 10:46 قبل از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]

گرچه دیری و دوری است که به قول اخوان آن «آخرین دریچۀ زندان عُمر من» تاریک شده است و به مانند آن زندانی بخت برگشته ای که تنها به پایان رسیدن عُمر را به نظاره نشسته است، داغ ­ها و یادها و ماه­ ها و سال­ ها به یادگار مانده و هر بار و به نوعی تازه تر از بار قبل، یادآوری می شود همۀ ساعت ها و لحظه ها و حتی ثانیه ها و تکه پاره های عُمر که هر کدام رو به سویی و سر در ناکجایی دارند. حسی از نوع گنگ آن که، نه می دانم چیست و نه آن که دست از سرم بردارد؛ حسی که هر لحظه بیشتر از پیش بغض را بیشتر می کند و راه نفس را بسته تر!

باری، با این وضعیت به میهمانی بهار می رویم و دل به این امید خوش می کنیم که دلمان نیز روزی بهاری شود. شاداب و فارغ از تمام غم ها و ناراحتی ها. همراه می شویم با غزلی از دیوان منزوی.

هزار گل اگرم هست، هر هزار تويي

گل اند اگر همه اينان، همه بهار تويي

به گرد حسن تو هم، اين دويدگان نرسند

پياده اند حريفان و شهسوار تويي

زلال چشمه ي جوشيده از دل سنگي

الا که آينه ي صبح بي غبار تويي

دلم هواي تو دارد، هواي زمزمه ات

بخوان که جاري آواز جويبار تويي

به کار دوستي ات بي غشم، بسنج مرا

به سنگ خويش که عالي ترين عيار تويي

سواد زيستن را، ز نقش تذهيبت

به جلوه آر که خورشيد زرنگار تويي

نه هر حريف شبانه، نشان ياري داشت

بدان نشانه که من دانم و تو، يار تويي

براي من، تو زماني، نه روز و شب، آري

که ديگران گذرانند و ماندگار تويي

تو جلوه ي ابديت به لحظه مي بخشي

که من هنوزم و در من هميشه وار تويي

حسین منزوی

[ جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ] [ 2:29 بعد از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]
این مقاله در مجموعه مقالات سومین همایش نقد ادبیات داستانی چاپ شده است.

 

کتابشناسی نقد ادبیات داستانی


در تاریخ ادبیات ایران، پس از سبک بازگشت به دلیل تغییر در جهان­نگری و ایدئولوژی نویسندگان و شاعران، نظم و نثر فارسی دچار تحولات بنیادینی شد و از ابتذالی که سبک بازگشت چه در زبان و چه در محتوا بدان دچار آمده بود، رهایی یافت. قالب­ها و انواع مختلف و متنوّع ادبی، بنا به اقتضائات جهان­نگری حاکم بر نویسنده و شاعر به وجود آمدند. در حوزۀ شعر نوآوری­هایی در قالب و محتوا رخ داد که مجموع این نوآوری­ها به شعر نو انجاميد و در سالها بعد قالبهاي شعر سپيد و موج نو شكل گرفت. در حوزۀ نثر نیز شاهد شکل­گیری انواع ادبی چون: رمان، داستان، داستانک و... هستیم.

شاید بتوان گفت داستان و داستان­نویسی در ایران...




ادامه مطلب
[ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 ] [ 11:16 بعد از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]

نمی دانم کی و کجا بود که خواندم: لورن آيزلي، همان نويسنده ی کتاب عصر داروین، هر وقت كه مي خواست برای نوشتن الهام بگيرد بر لب اقيانوسي كه نزديك خانه اش بود، می رفت و شروع مي كرد به قدم زدن. يك روز هنگام قدم زدن، نگاهش به پايين ساحل افتاد و جواني را ديد كه رفتار عجيبي داشت. كنجكاو شد. به سراغ آن جوان رفت و از نزديك ديد كه او مرتّب روي ساحل خم مي شود، يك ستاره ي دريايي بر مي دارد و سپس به سمت اقيانوس می دود و ستاره ي دريايي را پرتاب مي كند توي آب. از او پرسيد: چرا اين كار را انجام می دهی؟

جوان گفت: خورشيد بالا آمده و مد کم کم فرو مي رود. اگر اين ها را نيندازم توي اقيانوس، مي ميرند.
آیزلی گفت: اما ساحل كيلومترها امتداد دارد و كنار ساحل، ميليون ها ستاره ي دريايي هست. با اين حساب، كاري از دستت بر نمي آيد. تو كه نمي تواني بر زندگي اين همه ستاره ي دريايي، تأثير بگذاري، مي تواني؟
آيزلي مي گويد: آن جوان، مؤدبانه به حرف هاي من گوش كرد. بعدش دوباره خم شد و يك ستاره ي ديگر از روي ساحل برداشت، به سمت اقيانوس دوید و آن را پشت امواج شكننده ی آب انداخت و گفت: براي اين يكي كه مؤثر بود، نبود؟

امروزه، دیگر تعداد این جوان ها و در معنای عام تر آن، این دسته از انسان ها، به تعداد انگشتان هم نمی رسد و کمتر کسی را می توانی پیدا کنی که هدفش رساندن ستاره ی نیکی و پاکی به مقصد اصلی باشد. متاسفانه، رابطه ها بر اساس سود و منفعت دیالکتیکی بنا می شوند و پیداست که این نوع مبادله ها تا کی دوام خواهند آورد. انگار که گوش و چشم خود را از دیدن حقیقت بسته ایم و با اینکه در قلب خود باور داریم که بنای کار، اشتباه است ولی باز هم بر انجام آن پافشاری می کنیم. دیدن اینکه حقیقت چیز دیگری است و سمت و سوی ارتباطات امروزی راه دیگری می پیماید، نگران کننده است به گونه ای که حتی برخی استادان دانشگاه، که خود باید الگو و اسوۀ درست اندیشی و راست کرداری باشند، مظهر و اسوۀ ناپاکی و نابرابری شده اند! ای کاش می شد که کارهای ما تنها و تنها بر اساس نیکی و حقیقت می بود نه سود و منفعت شخصی و فراموش کردن جوهره ی انسانیت!

[ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ] [ 0:48 قبل از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]

رفت و ما هر روز در زاویۀ غربت، غبار از چهرۀ آینه های خاطره می شوییم.

غروب بود. گونه های افق گل انداخته بود شاید از شرم وعده ها و وعیدهایی بود که جامۀ عمل به خود نپوشیدند. خاطرات بهاری در بی روح ترین روزهای پاییزی محو شدند و سردی زمستان را وعده دادند. آسمان، که تا آن زمان، صاف و آرام بود، درهم شد. باران، حاصل بغضش بود. وقتی نامردمی­ها را حتی آسمان بر نمی تابد، ما چگونه برتابیم؟

چه لحظه های قشنگی که تباه شد. چه دیروزهایی که به زیبایی می توانست به فرداها بپیوندد. روزگار، چقدر بی رحم می گذرد!

رفت و تن ابرهای خاطره، همچنان کبود مانده است. ما نیز مانده ایم و هر روز چون موج هایی که در ساحل تلف می شوند به پایان خود نزدیک می شویم.

چقدر غم انگیز است که هر روز بیشتر در آغوش فراموشی فرو می روی. با خود می گویم: چرا خاموش مانده ای؟ چرا چراغ واژه ها را در تاریکی تنهایی ات روشن نمی کنی؟ با کاغذها حرف بزن. دلت را در آفتاب های دور، گرم کن. مرثیه ای برای نفس های رفته ات بخوان. اما بعد از آن که آسمان را نگاه می کنم، لبخند تو قطره قطره فرو می بارد.

[ سه شنبه دهم دی 1392 ] [ 9:13 بعد از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]
دوستداري اين سان نيست، اينکه دوست آزاري است
شيوه اي که داري تو، شيوه نيست، بيماري است

هرکسي تواند برد دل به مکر و افسوني
آنچه مشکل است اما، دلبري نه، دلداري است

کافري است رنجيدن در طريقت ياران
لاف عشق و رنجش؟ نه، يار من! نه اين ياري است

من کجا توانم بود جز به ياد تو؟ وقتي
خاطرات تو چون خون، در رگان من جاري است

هرکه را که غير از تو گوش مي کنم، ناچار
قصه ي ملال انگيز، داستان تکراري است

با مني و تصويرت در صف تداعي ها
اختتام پيش از خواب، افتتاح بيداري است

هم تو مشکلي هم عشق، کار مشکل است آري
مهر با تو دشواري بافته به دشواري است

حسين منزوي

[ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 ] [ 10:55 بعد از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]
پیر خرد یک نفس آسوده بود.

خلوت فرموده بود.

کودک دل رفت و دو زانو نشست،

مست مست.

گفت: تو را فرصت تعلیم هست؟

گفت: هست.

گفت که ای خسته ترین رهنورد،

سوخته و ساخته ی گرم و سرد،

بر رخت از گردش ایام گرد.

چیست برازنده ی بالای مرد؟

گفت: درد.

گفت: چه بود، ای همه دانندگی،

راست ترین راستی زندگی؟

پیر که اسرار خرد خوانده بود،

سخت در اندیشه فرو مانده بود.

ناگه از شاخه ای افتاد برگ،

گفت: مرگ

«هاشم جاوید»

[ چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 ] [ 6:43 بعد از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]

بر اساس کتابهای سبک شناسی، سبک هر شاعر و نویسنده ای، نحوه ی بیان اوست. به دیگر سخن، چگونه گفتن است که سبک را تشکیل می دهد. یعنی موضوعات همواره در درازای ادب فارسی تکرار شده اند و فقط نحوه ی بیان آنهاست که تفاوت و سبک آنها را مشخص می کند به قول صائب: یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت/ در بند آن مباش که مضمون [موضوع] نمانده است. هر چند که در کنار این مسائل، تا حدودی به سطح فکری سبکها نیز، اشاره شده است. در کنار این موارد، اشارتهای دیگری نیز در مورد سبک (گروهی و فردی) وجود دارد که خود مباحثی مفصل و دراز دامن می طلبند. در این مجال کوتاه، گفته ی مذکور (نحوه ی گفتن و به وجود آمدن سبک) را مورد نقد و بررسی قرار می دهیم.

به نظر می رسد این نحوه ی استدلال (نحوه ی بیان و به وجود آمدن سبک) هم می تواند درست باشد و هم نادرست. درست از این لحاظ که برخی از موضوعات در تمام دوران وجود داشته اند و نحوه ی بیان شاعر است که باعث تفاوت آنها شده است (گذر از موضوع به مضمون). و نادرست از این نظر که برخی موضوعات، موضوعات زمانه هستند و بافت و ساخت جامعه آن را بر شاعر یا نویسنده تحمیل می کند. به قول گلدمن، روح زمانه بر طبقات جامعه برخی مسائل را تحمیل می کند و از بین آن طبقات، یک طبقه که در آن طبقه، فردی نبوغ خاصی دارد، آن صدای زمانه را می گیرد و بیان می کند. این تحلیل گلدمن گرچه خارج از اشکال نیست و بزرگترین مشکل آن بی توجهی به زیبایی شناسی آثار ادبی و گفتگوی متون و ... است اما به نظر می رسد پُر بیراه هم نیست. شاید بتوان گفت چرخۀ فکری برخی از آثار ادبی، برگرفته از بطن و متن جامعه (به قول گلدمن روح حاکم بر زمانه) است و دوباره این آثار بر جامعه تأثیر می گذارند و به حرکتهای اجتماعی سمت و سو می دهند. پس آثار ادبی هم پذیرای فکر هستند و هم اثرگذار. شاید همان روح زمانه بوده که باعث بوجود آمدن شاهنامه شده است و بعدها در زمان صفویان همین شاهنامه باعث تحرکهایی در جامعه شده و خود را در نقاشی و مینیاتورها، مجالس و قهوه خانه ها و ... نشان داده است!

به نظر می رسد قبل از تغییر هر سبکی، فکر، اندیشه، ایدئولوژی  و نگرش حاکم بر شاعران و نویسندگان تغییر می کرده و سپس، زبان نیز کم کم دگرگون می شده است! این نکته از چند نظر، قابل تأمل است: 1. اگر عنوان کلی «موضوعات» در تمام تاریخ یکی بوده است و فقط زبان و نحوه ی بیان آنها با هم فرق کرده است، پس دلیل تغییر در نحوه ی بیان چه بوده است؟ 2. چرا سبکی، تحت عنوان سبک گروهی داریم؟ آیا این مبحث را نمی توان همان روح زمانه دانست که بر شاعران و نویسندگان یک دوره خود را نشان می دهد و هر کس به تناسب نبوغ خود آن را دریافت و بیان می کند؟

گرچه این مباحث، مباحثی ساده هستند و قابل نقد. اما به نظر می رسد توجه کردن به بسترهای شکل گیری قالبها، زبانها و... در مطالعات ادبی، در شناخت افکار و اندیشه ها و بسیاری دیگر از مسائل، راهگشا باشند البته پیش زمینه ها و بسترهای این کار نیز مهم هستند مثلاً یکی از راهها، گذاشتن واحدهایی تحت عنوان جامعه شناسی ادبیات، و یا جدا کردن شاخه ای از ادبیات تحت عنوان جامعه شناسی ادبیات است! با قطع و یقین می توان گفت که بعد از آزمون و خطاهایی که در این راه صورت می گیرد بعد از مدتی، نتایج خوبی عاید ادبیات و جامعۀ ادبی خواهد شد و از این رکودی که ادبیات بدان دچار آمده است، نجات خواهد یافت.

[ شنبه بیست و هفتم مهر 1392 ] [ 12:19 بعد از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]
درباره وبلاگ

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سربه گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها، پائیز
امکانات وب