فصل سرد
دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد
لینک دوستان

روزهای کهنه در ذهنم رسوب کرده اند؛ روزهایی که خاطرات شیرین و تلخ آن در مه فرو رفته اند و آن تلاطم عظیم گذشته را ندارند. در این چند سال اخیر، خاکستر شدن لحظه هایم بیش از هر چیز دیگری باعث آزردن و ناراحتی ام بود. زیر هجوم سنگین و بی رحم زمانه، صدای خرد شدن روح و احساس لطیف خود را به وضوح می شنیدم و خود را به بی خیالی می زدم و با وجود اینکه روزگار، هر روز به گونه ای دیگر و متفاوت تر از دیروز، پیراهن غم و اندوه بر تنم می پوشانید اما باز دل را شاد می کردم و دلخوش به آینده ی موهوم و رؤیایی خود می شدم! و غافل از آنکه روزگار، ناجوانمردتر از آن است که حتی برای لحظه ای، دلخوشی کسی را رقم بزند. اما بی انصاف نباید بود. در کنار این تلخی ها و ناملایمی ها و بی عدالتی ها، تجربه هایی بس گرانبها یافتم که هیچگاه آن ها را با خروارها ثروت و راحتی و آسایش عوض نخواهم کرد.

باری، قبل از خاکستر شدن لحظه های پیش رو و قبل از آنکه دوباره و چندباره، شاهد خساست زمان و روزگار در دیدن خوشی و آسایش باشم، تصمیم گرفتم برای مدتی نه چندان زیاد، از دنیای مجازی و وبلاگ نویسی فاصله بگیرم به این امید که زمان بیشتری برای رفع دغدغه ها و دیگر مشکلات داشته باشم. از تمامی دوستان و همراهان و دانشجویان گرامی که اوقات خود را با خواندن مطالب این حقیر سپری می کردند، صمیمانه سپاسگزاری و قدردانی می کنم و امید است که همواره دلی شاد و لبی خندان و ذهنی فارغ از بود و نبود داشته باشند و هیچ گاه مصائب و مشکلات زمانه، آن ها را از اصل انسانیت و عدالت دور نکند.

[ دوشنبه دوم تیر 1393 ] [ 8:32 بعد از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]

گرچه دیری و دوری است که به قول اخوان آن «آخرین دریچۀ زندان عُمر من» تاریک شده است و به مانند آن زندانی بخت برگشته ای که تنها به پایان رسیدن عُمر را به نظاره نشسته است، داغ ­ها و یادها و ماه­ ها و سال­ ها به یادگار مانده و هر بار و به نوعی تازه تر از بار قبل، یادآوری می شود همۀ ساعت ها و لحظه ها و حتی ثانیه ها و تکه پاره های عُمر که هر کدام رو به سویی و سر در ناکجایی دارند. حسی از نوع گنگ آن که، نه می دانم چیست و نه آن که دست از سرم بردارد؛ حسی که هر لحظه بیشتر از پیش بغض را بیشتر می کند و راه نفس را بسته تر!

باری، با این وضعیت به میهمانی بهار می رویم و دل به این امید خوش می کنیم که دلمان نیز روزی بهاری شود. شاداب و فارغ از تمام غم ها و ناراحتی ها. همراه می شویم با غزلی از دیوان منزوی.

هزار گل اگرم هست، هر هزار تويي

گل اند اگر همه اينان، همه بهار تويي

به گرد حسن تو هم، اين دويدگان نرسند

پياده اند حريفان و شهسوار تويي

زلال چشمه ي جوشيده از دل سنگي

الا که آينه ي صبح بي غبار تويي

دلم هواي تو دارد، هواي زمزمه ات

بخوان که جاري آواز جويبار تويي

به کار دوستي ات بي غشم، بسنج مرا

به سنگ خويش که عالي ترين عيار تويي

سواد زيستن را، ز نقش تذهيبت

به جلوه آر که خورشيد زرنگار تويي

نه هر حريف شبانه، نشان ياري داشت

بدان نشانه که من دانم و تو، يار تويي

براي من، تو زماني، نه روز و شب، آري

که ديگران گذرانند و ماندگار تويي

تو جلوه ي ابديت به لحظه مي بخشي

که من هنوزم و در من هميشه وار تويي

حسین منزوی

[ جمعه بیست و سوم اسفند 1392 ] [ 2:29 بعد از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]
این مقاله در مجموعه مقالات سومین همایش نقد ادبیات داستانی چاپ شده است.

 

کتابشناسی نقد ادبیات داستانی


در تاریخ ادبیات ایران، پس از سبک بازگشت به دلیل تغییر در جهان­نگری و ایدئولوژی نویسندگان و شاعران، نظم و نثر فارسی دچار تحولات بنیادینی شد و از ابتذالی که سبک بازگشت چه در زبان و چه در محتوا بدان دچار آمده بود، رهایی یافت. قالب­ها و انواع مختلف و متنوّع ادبی، بنا به اقتضائات جهان­نگری حاکم بر نویسنده و شاعر به وجود آمدند. در حوزۀ شعر نوآوری­هایی در قالب و محتوا رخ داد که مجموع این نوآوری­ها به شعر نو انجاميد و در سالها بعد قالبهاي شعر سپيد و موج نو شكل گرفت. در حوزۀ نثر نیز شاهد شکل­گیری انواع ادبی چون: رمان، داستان، داستانک و... هستیم.

شاید بتوان گفت داستان و داستان­نویسی در ایران...




ادامه مطلب
[ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392 ] [ 11:16 بعد از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]

نمی دانم کی و کجا بود که خواندم: لورن آيزلي، همان نويسنده ی کتاب عصر داروین، هر وقت كه مي خواست برای نوشتن الهام بگيرد بر لب اقيانوسي كه نزديك خانه اش بود، می رفت و شروع مي كرد به قدم زدن. يك روز هنگام قدم زدن، نگاهش به پايين ساحل افتاد و جواني را ديد كه رفتار عجيبي داشت. كنجكاو شد. به سراغ آن جوان رفت و از نزديك ديد كه او مرتّب روي ساحل خم مي شود، يك ستاره ي دريايي بر مي دارد و سپس به سمت اقيانوس می دود و ستاره ي دريايي را پرتاب مي كند توي آب. از او پرسيد: چرا اين كار را انجام می دهی؟

جوان گفت: خورشيد بالا آمده و مد کم کم فرو مي رود. اگر اين ها را نيندازم توي اقيانوس، مي ميرند.
آیزلی گفت: اما ساحل كيلومترها امتداد دارد و كنار ساحل، ميليون ها ستاره ي دريايي هست. با اين حساب، كاري از دستت بر نمي آيد. تو كه نمي تواني بر زندگي اين همه ستاره ي دريايي، تأثير بگذاري، مي تواني؟
آيزلي مي گويد: آن جوان، مؤدبانه به حرف هاي من گوش كرد. بعدش دوباره خم شد و يك ستاره ي ديگر از روي ساحل برداشت، به سمت اقيانوس دوید و آن را پشت امواج شكننده ی آب انداخت و گفت: براي اين يكي كه مؤثر بود، نبود؟

امروزه، دیگر تعداد این جوان ها و در معنای عام تر آن، این دسته از انسان ها، به تعداد انگشتان هم نمی رسد و کمتر کسی را می توانی پیدا کنی که هدفش رساندن ستاره ی نیکی و پاکی به مقصد اصلی باشد. متاسفانه، رابطه ها بر اساس سود و منفعت دیالکتیکی بنا می شوند و پیداست که این نوع مبادله ها تا کی دوام خواهند آورد. انگار که گوش و چشم خود را از دیدن حقیقت بسته ایم و با اینکه در قلب خود باور داریم که بنای کار، اشتباه است ولی باز هم بر انجام آن پافشاری می کنیم. دیدن اینکه حقیقت چیز دیگری است و سمت و سوی ارتباطات امروزی راه دیگری می پیماید، نگران کننده است به گونه ای که حتی برخی استادان دانشگاه، که خود باید الگو و اسوۀ درست اندیشی و راست کرداری باشند، مظهر و اسوۀ ناپاکی و نابرابری شده اند! ای کاش می شد که کارهای ما تنها و تنها بر اساس نیکی و حقیقت می بود نه سود و منفعت شخصی و فراموش کردن جوهره ی انسانیت!

[ دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 ] [ 0:48 قبل از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]

رفت و ما هر روز در زاویۀ غربت، غبار از چهرۀ آینه های خاطره می شوییم.

غروب بود. گونه های افق گل انداخته بود شاید از شرم وعده ها و وعیدهایی بود که جامۀ عمل به خود نپوشیدند. خاطرات بهاری در بی روح ترین روزهای پاییزی محو شدند و سردی زمستان را وعده دادند. آسمان، که تا آن زمان، صاف و آرام بود، درهم شد. باران، حاصل بغضش بود. وقتی نامردمی­ها را حتی آسمان بر نمی تابد، ما چگونه برتابیم؟

چه لحظه های قشنگی که تباه شد. چه دیروزهایی که به زیبایی می توانست به فرداها بپیوندد. روزگار، چقدر بی رحم می گذرد!

رفت و تن ابرهای خاطره، همچنان کبود مانده است. ما نیز مانده ایم و هر روز چون موج هایی که در ساحل تلف می شوند به پایان خود نزدیک می شویم.

چقدر غم انگیز است که هر روز بیشتر در آغوش فراموشی فرو می روی. با خود می گویم: چرا خاموش مانده ای؟ چرا چراغ واژه ها را در تاریکی تنهایی ات روشن نمی کنی؟ با کاغذها حرف بزن. دلت را در آفتاب های دور، گرم کن. مرثیه ای برای نفس های رفته ات بخوان. اما بعد از آن که آسمان را نگاه می کنم، لبخند تو قطره قطره فرو می بارد.

[ سه شنبه دهم دی 1392 ] [ 9:13 بعد از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]
دوستداري اين سان نيست، اينکه دوست آزاري است
شيوه اي که داري تو، شيوه نيست، بيماري است

هرکسي تواند برد دل به مکر و افسوني
آنچه مشکل است اما، دلبري نه، دلداري است

کافري است رنجيدن در طريقت ياران
لاف عشق و رنجش؟ نه، يار من! نه اين ياري است

من کجا توانم بود جز به ياد تو؟ وقتي
خاطرات تو چون خون، در رگان من جاري است

هرکه را که غير از تو گوش مي کنم، ناچار
قصه ي ملال انگيز، داستان تکراري است

با مني و تصويرت در صف تداعي ها
اختتام پيش از خواب، افتتاح بيداري است

هم تو مشکلي هم عشق، کار مشکل است آري
مهر با تو دشواري بافته به دشواري است

حسين منزوي

[ پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392 ] [ 10:55 بعد از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]
پیر خرد یک نفس آسوده بود.

خلوت فرموده بود.

کودک دل رفت و دو زانو نشست،

مست مست.

گفت: تو را فرصت تعلیم هست؟

گفت: هست.

گفت که ای خسته ترین رهنورد،

سوخته و ساخته ی گرم و سرد،

بر رخت از گردش ایام گرد.

چیست برازنده ی بالای مرد؟

گفت: درد.

گفت: چه بود، ای همه دانندگی،

راست ترین راستی زندگی؟

پیر که اسرار خرد خوانده بود،

سخت در اندیشه فرو مانده بود.

ناگه از شاخه ای افتاد برگ،

گفت: مرگ

«هاشم جاوید»

[ چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 ] [ 6:43 بعد از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]

بر اساس کتابهای سبک شناسی، سبک هر شاعر و نویسنده ای، نحوه ی بیان اوست. به دیگر سخن، چگونه گفتن است که سبک را تشکیل می دهد. یعنی موضوعات همواره در درازای ادب فارسی تکرار شده اند و فقط نحوه ی بیان آنهاست که تفاوت و سبک آنها را مشخص می کند به قول صائب: یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت/ در بند آن مباش که مضمون [موضوع] نمانده است. هر چند که در کنار این مسائل، تا حدودی به سطح فکری سبکها نیز، اشاره شده است. در کنار این موارد، اشارتهای دیگری نیز در مورد سبک (گروهی و فردی) وجود دارد که خود مباحثی مفصل و دراز دامن می طلبند. در این مجال کوتاه، گفته ی مذکور (نحوه ی گفتن و به وجود آمدن سبک) را مورد نقد و بررسی قرار می دهیم.

به نظر می رسد این نحوه ی استدلال (نحوه ی بیان و به وجود آمدن سبک) هم می تواند درست باشد و هم نادرست. درست از این لحاظ که برخی از موضوعات در تمام دوران وجود داشته اند و نحوه ی بیان شاعر است که باعث تفاوت آنها شده است (گذر از موضوع به مضمون). و نادرست از این نظر که برخی موضوعات، موضوعات زمانه هستند و بافت و ساخت جامعه آن را بر شاعر یا نویسنده تحمیل می کند. به قول گلدمن، روح زمانه بر طبقات جامعه برخی مسائل را تحمیل می کند و از بین آن طبقات، یک طبقه که در آن طبقه، فردی نبوغ خاصی دارد، آن صدای زمانه را می گیرد و بیان می کند. این تحلیل گلدمن گرچه خارج از اشکال نیست و بزرگترین مشکل آن بی توجهی به زیبایی شناسی آثار ادبی و گفتگوی متون و ... است اما به نظر می رسد پُر بیراه هم نیست. شاید بتوان گفت چرخۀ فکری برخی از آثار ادبی، برگرفته از بطن و متن جامعه (به قول گلدمن روح حاکم بر زمانه) است و دوباره این آثار بر جامعه تأثیر می گذارند و به حرکتهای اجتماعی سمت و سو می دهند. پس آثار ادبی هم پذیرای فکر هستند و هم اثرگذار. شاید همان روح زمانه بوده که باعث بوجود آمدن شاهنامه شده است و بعدها در زمان صفویان همین شاهنامه باعث تحرکهایی در جامعه شده و خود را در نقاشی و مینیاتورها، مجالس و قهوه خانه ها و ... نشان داده است!

به نظر می رسد قبل از تغییر هر سبکی، فکر، اندیشه، ایدئولوژی  و نگرش حاکم بر شاعران و نویسندگان تغییر می کرده و سپس، زبان نیز کم کم دگرگون می شده است! این نکته از چند نظر، قابل تأمل است: 1. اگر عنوان کلی «موضوعات» در تمام تاریخ یکی بوده است و فقط زبان و نحوه ی بیان آنها با هم فرق کرده است، پس دلیل تغییر در نحوه ی بیان چه بوده است؟ 2. چرا سبکی، تحت عنوان سبک گروهی داریم؟ آیا این مبحث را نمی توان همان روح زمانه دانست که بر شاعران و نویسندگان یک دوره خود را نشان می دهد و هر کس به تناسب نبوغ خود آن را دریافت و بیان می کند؟

گرچه این مباحث، مباحثی ساده هستند و قابل نقد. اما به نظر می رسد توجه کردن به بسترهای شکل گیری قالبها، زبانها و... در مطالعات ادبی، در شناخت افکار و اندیشه ها و بسیاری دیگر از مسائل، راهگشا باشند البته پیش زمینه ها و بسترهای این کار نیز مهم هستند مثلاً یکی از راهها، گذاشتن واحدهایی تحت عنوان جامعه شناسی ادبیات، و یا جدا کردن شاخه ای از ادبیات تحت عنوان جامعه شناسی ادبیات است! با قطع و یقین می توان گفت که بعد از آزمون و خطاهایی که در این راه صورت می گیرد بعد از مدتی، نتایج خوبی عاید ادبیات و جامعۀ ادبی خواهد شد و از این رکودی که ادبیات بدان دچار آمده است، نجات خواهد یافت.

[ شنبه بیست و هفتم مهر 1392 ] [ 12:19 بعد از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

«فروغ فرخزاد»

دانلود دکلمه ی شعر با صدای روانشاد خسرو شکیبایی

[ جمعه بیست و دوم شهریور 1392 ] [ 5:47 بعد از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]

سکوت و سکون ما در این جهان، جز در لحظه ی مرگ نیست چرا که زمین و زمان توقف را بر ما حرام کرده اند. شاید هنوز، زوایای پنهان روح و پیچیدگیهای آن را نمی شناسیم و به همین دلیل بر پیشانی روزگار، تظاهر به زندگی می کنیم اما بیداری روح و پی بردن به عشق که زیربنای هستی است، تنها در لحظه ی دوری میسر است و دریغا « که عشق از عمق خود خبر نمی دهد جز در لحظه ی جدایی»!. دلگیرترین لحظه های زندگی را همین جدایی ها می سازند و من این روزها، دلگیرم.

بی گمان، پا گرفتن ما در این دنیا، جسماً مدیون خانواده و روحاً مدیون بزرگان اندیشه و معماران ذهنمان بوده است. شاید بتوانیم اولین روزهای درس و مدرسه را به یاد بیاوریم و ذهن های پر از خالیمان را که معلمان پرورش دادند. و بدون شک، وجود حقیقی ما مدیون اندیشه ها و اندیشیدن هایی است که از آنان وام گرفتیم و به تنهایی هر یک از ما، پنجره ای بودیم بسته و غبار آلود که از آن نمی توانستیم به ازدحام کوچه بنگریم. امروز با شنیدن درگذشت یکی از معمارهای اندیشه و اخلاقم، استاد محمد حسن حائری، روحم بیش از پیش فرسوده شد و هر لحظه خود را بیشتر از پیش در کانون غرقاب بلا یافتم. احساس می کنم قلبم به تنگ آمده است و پاهایم تا زانو در زمین فرو رفته اند!

استاد نازنین من، کبوترهای علم و اخلاق را که در قالب کلمات و رفتار پرواز دادی، تا ابد در اهتزاز خواهند بود و راهت همواره ادامه خواهد یافت.

روحت شاد و یادت گرامی باد ای گرانمایه استاد

[ دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 ] [ 9:10 بعد از ظهر ] [ هیوا حسن پور ]
درباره وبلاگ

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سربه گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها، پائیز
امکانات وب